اولياء الله آملى
75
تاريخ رويان ( فارسى )
نيز بگوى تا من نيز با همهء خراسانيان ، يار تو باشم . مازيار گفت « با من سوگند بايد خوردن تا بگويم . » چنانچه مراد بود سوگند خورد . مازيار گفت كه من و افشين بن خيذر بن كاوس « 1 » و بابك هرسه مدتى است كه عهد كردهايم كه دولت از عرب بستانيم و ملك با كسرويان دهيم . پرىروز قاصد افشين به من رسيد كه من فلان روز خليفه را با هرسه پسر به مهمان مىبرم تا آنجا هلاك كنم ، تو خوش باش . « 2 » عبد اللّه در حال قاصدى پيش خليفه فرستاد و حال معلوم كرد و فرمود تا او را در صندوق محكمتر از آن انداختند . قضا را همان روز بعينه افشين مهمانى ساخت و خليفه را با پسران ببرد . خليفه بر در بايستاد و غلامان را گفت كه درون رويد و بازجوئيد تا كيست . تفحص كردند ، پنجاه مرد با سلاح گران در خانه پنهان بودند . در حال خليفه بهدست خود ريش افشين بگرفت و آواز برآورد كه النهب النهب ! بيكبار خانومان او را تاراج دادند و او را محبوس مىداشتند تا مازيار را بياوردند . از او سؤال كردند كه چرا تمرد نمودى . گفت « مرا افشين فرمود . » فقهاى بغداد را حاضر گردانيد و به فتوى ايشان ، حد فرمود زدن تا كه به دوزخ رفت و جثهء پليدش را بر دار كردند و افشين را بسوزانيدند . « 3 » ببين كه وخامت عواقب ظلم چگونه است . ظالم گمان مىبرد كه مضرت به مردم مىرساند و نمىداند كه مضرت آن سرايت با نفس او مىكند . قوله تعالى وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ « 4 » هرگز ظلم به جائى نرسيد و ظالم به عاقبت ، خير نديد . [ 38 ]
--> ( 1 ) - افشين خيذر بن كاوس . تاريخ طبرستان ج 1 ص 220 . ( 2 ) - مطالب بالا با شرحى بيشتر در ص 219 و 220 تاريخ طبرستان ج 1 آمده است . ( 3 ) - مطالب بالا مفصلتر در ص 220 و 221 تاريخ طبرستان ج 1 نوشته شده است . ( 4 ) - سورة الفاطر قسمتى از آيهء 42 .